کلبه تنهایی
در شبی که ستاره های قشنگ در آسمان سیاه شب می درخشید از خواب برخاستم خدا را دیدم که بالای سرم نشسته بود و داشت مرا تماشا می کرد وقتی دید که بیدار شده ام گفت : نمی خواستم از خواب شیرین و ناز بیدارت کنم . من که حیرت زده شده بودم گفتم : اختیار دارید این چه حرفی است ؟ به دنبالش پرسیدم . شما این جا چه کار می کنید مگر نباید در آسمانها باشید ؟ دستش را بر روی شانه ام گذاشت و گفت : من در همه جا کنار شما هستم خیلی نزدیکتر از آنچه که فکرش را می کنید ولی افسوس که بسیاری از شما این را فراموش می کنید. گفتم : از چیزی آزرده خاطرید؟ گفت : از این که بسیاری از بنده هایم مرا فراموش کرده اند؟ در حالیکه که من همیشه به فکرشان هستم از این که فراموش کرده اند از کجا آمده اند و چگونه ؟ چطور به این جایگاه رسیده اند ؟ از این که در این دنیا طوری زندگی می کنند که گویی همیشگی اند و دنیای دیگری نیست هر دو چند لحظه ساکت ماندیم و بعد من سکوت شب را شکستم و در حالیکه سرم را پایین انداخته بودم گفتم : من غرق گناهم خجالت می کشم با شما صحبت کنم . خدا دستش را روی چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد و گفت : تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من عرق سردی روی پوست تنم نشست و یاد این یت سعدی افتادم : کرم بین و لطف خداوندگار گنه بنده کرده است او شرمسار در همین موقع باران شدیدی شروع به باریدن کرد و در حالیکه خدا نوازشم می کرد گفت : منتظرت هستم صدای رعد و برق بلندی مرا از خواب پرانید از پنجره که به بیرون نگاه کردم دیدم که : باران می آید
| :قالبساز: :بهاربیست: |
