سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
کلبه تنهایی


کلبه تنهایی


سلام سلام سلام


خوبید؟ خیلی دلم براتون تنگ شده ... این مدت که نبودم


و از شما خبر نداشتم خیلی حال خوشی نداشتم . اما


الان میخوام با کمک شما بازم بیام تو جمع خوب و صمیمیتون


البته تو این کار حتما به کمکتون احتیاج دارم و بدون لطف شما نمی تونم.


از فردا میخوام دل نوشته هامو ، چیزایی که واقعا حرف دلم هستش،


بنویسم شما هم محبت کنید و به بهتر شدنش کمک کنین.


(هم اکنون نیازمند یاری سبز شما هستم)


یه قسمت های دیگه ای هم در نظر دارم که یه کم فضای وبلاگو بهتر میکنه


نمیخوام زیاد حرف بزنم.


یه کاری کنید که حضورتون رو احساس کنم و مطمئن باشم که کنارم هستین.


ممنون


مثل گذشته ها :   یا علی


خداحافظ...


 


نوشته شده در چهارشنبه 15/4/90ساعت 12:28 عصر با قلم فرشید دل نوشته ( ) | |

به نام خدایی که در همین نزدیکی هاست ؛
سلام به همه
دوستای خوبم ، این مطلب یه کم طولانی بود
به همین خاطر دو قسمتی شد.
اگه حوصله دارین تا آخر بخونین
خالی از لطف نیست.


دنیایی از حرکت ، تکاپو تلاش
در حال شدن ، در جست و جو
منظومه ای بزرگ ، نامش کهکشان
با انبوهی از منظومه ها
هرمنظومه ، هسته ای در میان و پیرامونش سیاره هایی
پروانه وار در گردش.
دنیایی از حرکت ، تکاپو و تلاش
در حال شدن ، در جست وجو
منظومه ی شمسی ، عضوی از کهکشان راه شیری
و کهکشان راه شیری یکی از یک میلیارد کهکشان شناخته شده.
اگر نوری از آخرین کهکشان شناخته شده هم اکنون به سوی زمین حرکت کند ،
حدود ده میلیارد سال می گذرد تا به ما برسد!
آن روز ما کجاییم؟
کهکشان ها در حرکت،
منظومه ها در جست وجو،
ستاره ها در پویش،
سیاره ها در تکاپو،
و جهان در حال شدن،
و زمین، در گوشه ای از کهکشان، با سنگ ها، خاک ها، گیاهان، حیوان ها و
انسان، در تلاش
در حال رفتن،
هر چیزی برای رفتن آمده، از ماندن می هراسد،
در ماندن نابودی می بیند و در ایستایی، مرگ!
چون می رود هست، هست برای اینکه برود.
به کجا؟
همه چیز رودی شتابان، نه مردابی ساکن.
سکوت، قرار و آرام معنا ندارد.
اگر خوب گوش دهی ترنّم جاری جهان را می شنوی ؛ اگر خوب چشم باز کنی قدم های
شتابان رفتن را می بینی و اگر حسی قوی داشته باشی، نسیم این جریان همواره را
احساس می کنی که :
.......................................


نوشته شده در شنبه 12/4/89ساعت 2:57 عصر با قلم فرشید دل نوشته ( ) | |

به نام ایزد بی همتا 
سلام !!!!!

به تازگی دختر کوری با پسری نامزد شده بودند . 
اما هرگز پسر این کمبود دختر را به او نگفته بود.
 روزی دختر جوان از نامزدش خواست تا او را برای معالجه 
به دکتر ببرد . پسر نیز که در عشق پاکش ثابت قدم بود ، بدون
کوچکترین عذری پذیرفت.
دکتر به پسر گفت که وضع چشمان همسرت خوب نیست 
وباید سریعا عمل پیوند چشمش انجام بگیرد.
پس از بستری شدن دختر در بیمارستان ، پسر خود را
به هر در و دیواری زد تا دو چشم برای پیوند پیدا کند
ولی تلاشش به جایی نرسید.
تصمیم گرفت که چشمان خود را برای همسر خودش 
اهدا کند......
یک ماه بعد از پیوند وقتی دختر جوان چشمش را باز 
کرد دید که نامزدش کور است و بعد از نکوهش او ،
او را ترک کرد ...............
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پا ورقی :
" خدایا !
 رحمتی کن که ایمان نان و نامم را نیاورد
چنانم گردان که نام و نامم را به خاطر ایمان در خطر اندازم "

  دکتر علی شریعتی







نوشته شده در شنبه 22/3/89ساعت 9:46 عصر با قلم فرشید دل نوشته ( ) | |

سلام سلام 
ببینید میخوام بدون هیچ مقدمه ی مزخرفی برم سراغ اصل مطلب  
حالا اصل مطلب چیه ؟
اصل مطلب اینه که من هر از چند گاهی با خودم فکر میکنم
(درباره چیزهای مختلف) سر دو راهی قرار میگیرم که وبلاگ نویسی
رو ادامه بدم یا نه هر دفعه هم میام که ادامه بدم اما نمیشه نمیدونم چرا
ولی این دفعه خیلی جدی هستم تا ادامش بدم 
میدونم خیلی از این حرفا زدم اما این یکی کاملا واقعیه 
فقط یه کمک کوچولو می خوام تا از زمین بلند شم و این کمک از طرف شماست 

 .......

خواهشا منو کمک کنین تا به جمع گرم شما بر گردم

 ..........

 


نوشته شده در پنج شنبه 13/3/89ساعت 6:36 عصر با قلم فرشید دل نوشته ( ) | |

در شبی که ستاره های قشنگ در آسمان سیاه شب می درخشید از خواب

برخاستم خدا را دیدم که بالای سرم نشسته بود و داشت مرا تماشا می کرد

وقتی دید که بیدار شده ام گفت : نمی خواستم از خواب شیرین و ناز بیدارت کنم .
من که حیرت زده شده بودم گفتم : اختیار دارید این چه حرفی است ؟
به دنبالش پرسیدم . شما این جا چه کار می کنید مگر نباید در آسمانها باشید ؟
دستش را بر روی شانه ام گذاشت و گفت : من در همه جا کنار شما هستم

خیلی نزدیکتر از آنچه که فکرش را می کنید ولی افسوس که بسیاری از شما

این را فراموش می کنید.
گفتم : از چیزی آزرده خاطرید؟ گفت : از این که بسیاری از بنده هایم مرا فراموش

کرده اند؟ در حالیکه که من همیشه به فکرشان هستم از این که فراموش کرده اند

از کجا آمده اند و چگونه ؟ چطور به  این جایگاه رسیده اند ؟ از این که در این دنیا طوری

زندگی می کنند  که گویی همیشگی اند و دنیای دیگری نیست
هر دو چند لحظه ساکت ماندیم و بعد من سکوت شب را شکستم و در حالیکه سرم

را پایین انداخته بودم گفتم : من غرق گناهم خجالت می کشم با شما صحبت کنم .
خدا دستش را روی چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد و گفت :
تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من
عرق سردی روی پوست تنم نشست و یاد این یت سعدی افتادم :
کرم بین و لطف خداوندگار گنه بنده کرده است او شرمسار
در همین موقع باران شدیدی شروع به باریدن کرد و در حالیکه خدا نوازشم

می کرد گفت : منتظرت هستم صدای رعد و برق بلندی مرا از خواب پرانید از

پنجره که به بیرون نگاه کردم دیدم که :
باران می آید
 




نوشته شده در جمعه 27/9/88ساعت 12:46 عصر با قلم فرشید دل نوشته ( ) | |


:قالبساز: :بهاربیست: