سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
کلبه تنهایی


کلبه تنهایی


در شبی که ستاره های قشنگ در آسمان سیاه شب می درخشید از خواب


برخاستم خدا را دیدم که بالای سرم نشسته بود و داشت مرا تماشا می کرد


وقتی دید که بیدار شده ام گفت : نمی خواستم از خواب شیرین و ناز بیدارت کنم .


من که حیرت زده شده بودم گفتم : اختیار دارید این چه حرفی است ؟


به دنبالش پرسیدم . شما این جا چه کار می کنید مگر نباید در آسمانها باشید ؟


دستش را بر روی شانه ام گذاشت و گفت : من در همه جا کنار شما هستم


خیلی نزدیکتر از آنچه که فکرش را می کنید ولی افسوس که بسیاری از شما


این را فراموش می کنید.


گفتم : از چیزی آزرده خاطرید؟ گفت : از این که بسیاری از بنده هایم مرا فراموش


کرده اند؟ در حالیکه که من همیشه به فکرشان هستم از این که فراموش کرده اند


از کجا آمده اند و چگونه ؟ چطور به  این جایگاه رسیده اند ؟ از این که در این دنیا طوری


زندگی می کنند  که گویی همیشگی اند و دنیای دیگری نیست


هر دو چند لحظه ساکت ماندیم و بعد من سکوت شب را شکستم و در حالیکه سرم


را پایین انداخته بودم گفتم : من غرق گناهم خجالت می کشم با شما صحبت کنم .


خدا دستش را روی چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد و گفت :


تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من


عرق سردی روی پوست تنم نشست و یاد این یت سعدی افتادم :


کرم بین و لطف خداوندگار گنه بنده کرده است او شرمسار


در همین موقع باران شدیدی شروع به باریدن کرد و در حالیکه خدا نوازشم


می کرد گفت : منتظرت هستم صدای رعد و برق بلندی مرا از خواب پرانید از


پنجره که به بیرون نگاه کردم دیدم که :


باران می آید
 




نوشته شده در جمعه 27/9/88ساعت 12:46 عصر با قلم فرشید دل نوشته ( ) | |


:قالبساز: :بهاربیست: